زندگینامه – شهید رجبعلی محمدزاده

شهید رجبعلی محمدزاده

 

شهید رجبعلی محمدزاده از سرداران گمنام، زحمت کش و مخلصی بود که همه چیز خود را فدای این کشور، ولایت و رهبر و اسلام کرد.

 

او فردی بود که هم دشمن را خوب می شناخت، هم نیاز زمانه را می شناخت و هم به موقع اقدام می کرد روزی در دفاع، روزی در توسعه و روزی هم که دشمنان جنگ نرم را علیه جمهوری اسلامی راه اندازی کردند به موضوع وحدت بین شیعه و سنی، به موضوع توسعه در شرق کشور و به ایجاد الفت و انس بیشتر بین مردم توجه و اعتنا کرد. از ویژگی های ارزشمند دیگر ایشان افتاده بودن، بی ادعا بودن و … بود. شهادت زیبنده شوشتری بود. شهادت زیبنده مردان خدایی است که در دوره های سخت، امتحان ها را گذرانده اند. شهید شوشتری جزو آن هایی بود که در دشواری ها و در گردنه های مختلف انقلاب، از مقابله با ضد انقلاب گرفته تا دفاع مقدس، تا سازندگی و تا جنگ نرم، شایسته ظاهر شد.  صادقانه بگویم  اگر شوشتری نبود طرح مجموعه قبور شهدای گمنام در کوهسنگی محقق نمی شد. بسیاری از خدمات بزرگ در حوزه های فرهنگ، اجتماع و اقتصاد از برکت وجود شوشتری بود.

 

شهید محمد زاده عملکرد واقعا درخشانی از خود بر جای گذاشت

 

شهید محمد زاده یکی از سرداران بزرگ استان خراسان است و در عملیات هایی هم چون عملیات های کربلای 1، 4 و 5 و امثال آن در لشکر 5 نصر یکی از فرماندهان بسیار شجاع، خط شکن و بسیار دارای استقامت بود. وقتی کاری به وی محول می شد، سعی می کرد با تمام وجود آن کار را به نحو احسن انجام دهد و همین طور بود که توانست در لشکر پیروز 5 نصر که متعلق به استان خراسان است، عملکرد واقعا درخشانی از خود به یادگار بگذارد.داشتن چنین شخصیتی با چنین خصوصیاتی باعث شد که وی به عنوان فرمانده تیپ در این لشکر معرفی شود و بعد باز هم به خاطر همین توان مندی های خوبی که داشت و به خاطر اخلاص و داشتن قدرت فرماندهی، به فرماندهی سپاه استان سیستان و بلوچستان منصوب شد و به حق در دورانی که مسئولیت آن جا را بر عهده داشت، خدمات بسیار ارزنده ای را انجام داد.از این نظر، او واقعا دست راست سردار سرلشکر شهید حاج نورعلی شوشتری بود. این دو شهید با هم در جبهه بودند، با هم رزم کردند و با هم جهاد کردند و در کنار هم به خون غلتیدند.

 

شهید محمد زاده همه چیز خود را فدای  اسلام کرد

 

شهید محمد زاده یکی از سرداران مخلصی بود که پس از سپری کردن دوران دفاع مقدس عاشقانه مسئولیت در آن استان بسیار حساس مرزی را پذیرفت.لذا او  از سرداران گمنام، زحمت کش و مخلصی بود که همه چیز خود را فدای این کشور، ولایت و رهبر و اسلام کرد.

 

 

 

پیام رهبری به سردار رجبعلی محمدزاده

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

جنايت تروريستهاي خونخوار در بلوچستان چهره‌ي اهريمني دشمنان امنيت و وحدت را كه از سوي سازمانهاي جاسوسي برخي دولتهاي استكباري حمايت ميشوند، بيش از پيش آشكار ساخت.

 

به شهادت رساندن مؤمنان فداكاري همچون سردار شجاع و با اخلاص شهيد نورعلي شوشتري و ديگر فرماندهان آن بخش از كشور و دهها نفر از برادران شيعه و سنّي و فارس و بلوچ، جنايتي در حق ملت ايران و بخصوص منطقه‌ي بلوچستان است كه اين انسانهاي شريف، همت خود را بر امنيت و آبادي آن نهاده و مخلصانه براي آن تلاش ميكردند.

 

دشمنان بدانند كه اين ددمنشي‌ها نخواهد توانست عزم راسخ ملت و مسئولان را در پيمودن راه عزت و افتخار كه همان راه اسلام و مبارزه با جنود شيطان است، سست كند و به وحدت و همدلي مذاهب و اقوام ايراني خدشه وارد سازد.

 

مزدوران حقير و پليد استكبار نيز يقين داشته باشند كه دست قدرتمند نظام اسلامي در دفاع از امنيت آن منطقه‌ي مظلوم و آن مردم وفادار، لحظه‌ئي كوتاهي نخواهد كرد و متجاوزان به جان و مال و امنيت مردم را به سزاي اعمال خيانتكارانه خواهد رسانيد.

 

اينجانب شهادت جان باختگان اين حادثه بويژه سرداران شهيد شوشتري و محمدزاده و ديگر پاسداران عزيز را به خانواده هاي محترم آنان تبريك و تسليت گفته، علوّ درجات آنان و شفاي عاجل آسيب ديدگان را از خداوند متعال مسألت مينمايم.

 

سيّدعلي خامنه‌اي

 

27/مهر/1388

 

 

 

کربلای 4

 

خاطره اي از برادر عباس تيموري در مورد عمليات کربلاي4

 

قبل از عمليات كربلاي 4 براي توجيه نقشه و توضيح راهكارهاي عملياتي لشكرها و تيپ ها به قرارگاه خاتم رفتيم. سردار رضايي هم تشريف داشتند و حاج باقر قاليباف به عنوان فرمانده لشكر توجيه خود را شروع كرد. عمليات كربلاي 4 قرار بود در منطقه عمومي بصره و به منظور تصرف بصره انجام شود. مدتي بود كه در جبهه ها عمليات نشده بود و زمزمه هاي عمليات نهايي رزمندگان بر سر زبانها بود. دشمن هم كم و بيش مطلع بود كه ما مي خواهيم در اين منطقه عمليات كنيم و براي همين خود را آماده كرده بود. حاج باقر سخت ترين منطقه عمليات را براي لشكر انتخاب كرده بود و خوب و بد عمل كردن لشكر به كليت عمليات بستگي داشت. يعني اگر نمي توانستيم به اهدافمان برسيم ديگران هم بايستي عقب نشيني مي كردند و منطقه حساسي بود. بچه ها آن منطقه را قلب عمليات مي دانستند. گردان هاي خط شكن مشخص شدند. ابتدا گردان ثارا… به فرماندهي حسن ستوده و بعد هم گردان حزب ا… به فرماندهي ابراهيم محبوب. هر دو نفر از فرماندهان كارآمد و باسابقه جنگ بودند و گردان سوم كه مأموريت داشت و گردان نصرا… به فرماندهي برادر رجب محمدزاده بود كه الان فرمانده تيپ دوم هستند. حاج محسن رضايي به عنوان فرمانده ارشد شخصاً از حسن ستوده و ابراهيم محبوب خواست تا طرح مانور را توضيح دهند. حسن و ابراهيم به ترتيب توجيه عملياتي كردند كه ابتدا گروهان غواص از دو طرف سنگرهاي كميني را خواهند زد و با آتش مستقيم گردان نيروهاي خط شكن ساحل دشمن را تسخير خواهند كرد. برادر رضايي به هر دو نفر گفت: اگر به هر دليل غواص ها موفق نشدند و مجبور شديد خودتان وارد عمل شويد چكار مي كنيد. هر دو نفر قول دادند كه به هر نحو ممكن خط را خواهند شكست. يادم هست كه حاج محسن چندين دفعه گفت: مي توانيد؟ گفتند: بله، مي توانيم. اين قضيه بود تا شب عمليات. دشمن از نقطه عمل ما كاملاً مطلع بود و از سر شب آتش را شروع كرده بود. هلي كوپترها و تانكهاي دشمن قبل از شروع عمليات كاملاً روي منطقه آتش مي ريختند. گويا دشمن مي خواست عمليات انجام دهد. براي اولين دفعه اين صحنه را مي ديديم. چون معمولاً قبل از شروع عمليات خبري از آتش نبود. موانع ايزايي دشمن چندين كيلومتر سيم خاردار، موانع خورشيدي، انواع ميدانهاي مين، نهر خين پر از موانع و دژ بلند كه دو لول ها و تانكها پشت آن موضع داشتند. واقعاً فهميدم كه اگر يك نفر تخريب چي در روز روشن با تمام وسايل آن هم بدون آتش مي خواست به خط مقدم دشمن برسد حداقل ده ساعت نياز داشت كه به آنجا برسد. بعداً فهميديم كه فرمانده سپاه سوم عدنان خيرا… شخصاً آن طرف منتظر رزمندگان بوده است. خط شكنان غواص در موانع گير كرده بودند و فرماندهان مجبور بودند خودشان از تنها راه كه جاده شيشه بود به دشمن برسند. آتش ها اجازه نمي دادند. حسن ستوده با بي سيم تماس گرفت و گفت: حاجي اينجا نمي شود جلو رفت. بچه ها تلفات زيادي مي دهند و ابراهيم هم همين پيام را داد. حاج باقر گفت: حسن، ابراهيم يادتان هست آن شب به آقا محسن چه مي گفتيد؟ هر دو نفر بي سيم را خاموش كردند و بر دشمن تاختند و با تمام اين موانع در وسط نهر خين به ديدار حق شتافتند.

 

توضيح:

 

شهيد رجبعلي محمدزاده فرمانده وقت گردان نصرالله در اين عمليات روي مين رفته و نيمي از يک پايش قطع شد اما همچنان فرياد مي زد که يا زهرا بگوئيد و جلو برويد و…

 

 

 

خدا حافظ همین حالا

 

اقا رجب عزیز رفتی و آتش بر دل ما زدی . هروقت تو را می دیدیم یاد شهید رمضانی و شهید نوری و بقیه شهدا در وجودمان زنده می شد تو یادگار امام بودی تو یادگار بوارین و شملچه و ماووت و اروند بودی چطور دلت آمد ما را تنها بگذاری ؟ حالا ما یتیم شدیم بسیجیانی هستیم که بی فرمانده شده اند دیگر به کی افتخار کنیم از کی مدد بجوئیم کیست که غمخوار ما باشد تو که خود رفتی و مطمئنا به جمع مستانه شهدا پیوستی و غرق در خنده های وصل شده ای اما ما چه کنیم گناهمان چیست پایمان در خواب است .

 

هرچند در شهر نبودی اما یادت بود خاطره دلاوری هایت صفابخش محفلهایمان بود اما حالا چه ؟ میدانیم دلت از بعضی از ما ها گرفته بود از اینکه برخی مان طعمه شیطانها شده ایم ناراحت بودی اما چه کنیم ما را از سنگرها بیرون رانده بودند دیگر به شلمچه و فاو و هورالعظیم راهمان نمیدادند با راهیان نور در نورزها هم که میرفتیم جای خالی شما و شهدا بیشتر آتیشمان می زد قبرهای لای نخلستانهای اروندکنار دیگر پرشده بودند و جایی برای نمازشب ها و مناجاتها نبود صدای صوت خمپاره و موشک نبود .

 

اما بازهم دلخوش بودیم که اقا رجب هست با خود میگفتیم هروقت دلمان بگیرد میتوانیم به موبایلش زنگ بزنیم هرچند او سردار است ولی با بسیجیانش هم پای کار است اما حالا….

 

ایکاش می شد باردیگر در آغوشت گیریم و تو بازهم لبخند بزنی و مارا از تله دنیا به آخرت پیوند بدهی …

 

حق داشتی بروی میدانیم وقتی پدرشهیدان نظم بجنوردی و خانواده رمضانی و نوری و… را میدیدی ناراحت می شدی چند ماه قبل پدر شهیدنظم هم به شهدایش پیوست و … شایددیگر خیالت راحت شده بود

 

چه سری در ۲۶ مهرماه ۱۳۸۸ بود که رفتی میخواستی به کنگره سرداران شهید خراسان برسی ؟

 

سردار عزیز تو مزد تلاشهایت را گرفتی به قول رهبر عزیزمان حیف بود که به مرگ عادی می مردید اما دعاکن که ماهم نزد شما شهدا روسفید شویم …

 

 

 

نامه‌ای به فرمانده گردان نصرالله

 

ادای احترامی به پیشگاه سرداران شهید رجبعلی محمدزاده و نورعلی شوشتری

 

نمی‌دانم مرا به خاطر می‌آوری یا نه، 23 سال قبل پادگان 92 زرهی اهواز، مقر لشکر 5 نصر خراسان. اولین روزهایی بود که گردان نصرالله را تحویل گرفته بودی، تو و یار و همراه همیشگی ات شهید علی نوری، آرام و قرار نداشتید تا هرچه زودتر گردان سرو سامان بگیرد.

 

23 سال قبل، پادگان 92 زرهی اهواز، اولین باری بود که چهره محجوب و خندان ترا زیارت کردم، آری زیارت کردم، از بس که مخلص بودی، بی‌ریا، بی‌تکبر، چیزی که این روزها بین ما آدمها کمیاب، بلکه نایاب شده است.

 

23 سال قبل با نامت برای اولین بار آشنا شدم، صدایت می‌کردند «برادر رجب».

 

آغاز آشنایی ما هم اول «ماه رجب» بود و تو روزه بودی و غسل اول ماه بجا آورده بودی، خوی نیکوی رجبیون در وجودت خانه داشت و مگر نه اینکه: «الاسماء تنزل من السماء»!

 

23 سال قبل، ماه‌های اول سال بود که خبر آمد، نیروهای ارتش بعثی عراق دوباره شهر مهران را تصرف کرده‌اند. آرام و قرار نداشتی تا گردان تازه سامان گرفته را زودتر در منطقه عملیاتی مستقر کنی. و تو چنان گردانی ساختی که بسیجیان دلاور آن در هجوم بی‌امان دشمن، در دشت مهران به شکار تانکهای دشمن رفتند، بی‌آنکه ذره‌ای خوف به دل راه دهند.

 

نبرد پشت رودخانه کنجانچم را می‌گویم که وقتی تانکهای دشمن پشت دیواره رودخانه گیر کردند با حمله شجاعانه بچه‌های گردان و به آتش کشیده شدن اولین تانک، تانک‌های دیگر فرار را برقرار ترجیح دادند.

 

23 سال قبل، چه سال قشنگی بود سال 1365، ماههای آغازینش اینچنین بود و ماههای پایانی‌اش در عملیات کربلای 4 و 5 بچه‌های گردان تو، با خون خود قیامتی در شلمچه بپا کردند. یارانت یک به یک پر کشیدند و تو در فراغ تک تک آنها گوهر جان را می‌سفتی، که در باغ شهادت را بستند و ما پشت در ماندیم. بغض ات را به خاطر می‌آورم که با چه حسرتی از شهیدان گردان یاد می‌کردی و قطرات اشکی که با سوز و گداز در هجران آن عزیزان می‌فشاندی. جانبازی ترا راضی نکرد می‌خواستی که سر ببازی!

 

آن روزها و این حالات و روحیات البته بین بچه‌های جنگ کم و بیش مرسوم بود، اما نگه داشتن این گوهر ناب آن هم 23 سال کار هرکسی نیست. و حالا پس از این همه سال تو هم به خیل عزیزانی پیوستی که در فراقشان می‌سوختی. خوشابه‌حال شهدای گردان نصرالله که از امروز فرمانده خود را یافته‌اند!

 

«برادر رجب»! بگذار به تو تبریک بگویم برای اینکه آن حسرت نابی که 23 سال قبل در وجودت موج می‌زد آنچنان زلال باقی نگه داشتی و اجازه ندادی گذر ایام آنرا بمیراند تا اینکه گوهر زیبای شهادت را صید کردی.

 

نه، نه؛ بگذار جمله‌ام را اصلاح کنم، تو در امتحانات روزگار و در صحنه جهاد اصغر و جهاد اکبر آنچنان سربلند و سرافراز شدی که شهادت گوهر نابی همچون ترا شکار کرد. آری فکر کنم حالا حق مطلب را بهتر ادا کرده باشم.

 

«برادر رجب»! در این 23 سال گرچه تورا دیگر ندیدم اما صادقانه بگویم چهره پرلبخند ترا هیچ‌گاه فراموش نکرده‌ام. تو نمونه یک انسان خالص و بی‌تکلف بودی که در مکتب امام عزیز رشد یافتی، تربیت شدی و به اوج رسیدی پس اجازه بده امروز من به برکت آن آشنایی دیرین از تو بخواهم که تو هم ما را فراموش نکنی و برای حسن عاقبت همه ما دعا کنی.

 

«برادر رجب»! راستی چقدر به زبان آوردن این عبارت دشوار شده است! «برادر» را می‌گویم. دیگر سالهاست که افراد یکدیگر را برادر خطاب نمی‌کنند و اگر کسی هم دیگری را برادر خطاب می‌کند با به شوخی و تمسخر است یا مورد تمسخر قرار می‌گیرد. چرا که معادلات زندگیمان دیگر مبنای برادرانه ندارد. حتی خودت که این روزها شاهد بودی برادرانی با ادعای بزرگتری و ریش سفیدی و سابقه مبارزه و پیروی امام و. . . با گرگانی همراه شدند که قصد داشتند «یوسف انقلاب» را به چاه بیندازند، اما به مدد همراهی یاران و سربازان مخلصی همچون تو، یوسف انقلاب همچنان در اوج عزت ماندگار است.

 

«برادر رجب»! برادرانی از این آب و خاک این روزها شعار دادند «بسیجی واقعی همت بود و باکری» گواینکه بسیجیان واقعی همان رفتگانند و به ظاهر دفن شدگان؛ اما تو و سردار مخلص نورعلی شوشتری با خون خود اثبات کردید که همه بسیجیان و سپاهیان، همت‌ها و باکری‌های زمان خود هستند که برای فرمان ولی امر خود سرمی‌بازند.

 

«برادر رجب»؛ حبذا! خوشا به احوالت که پس از 23 سال، مزد مجاهدت و پایمردیت را ستاندی و صدف شهادت گوهر ارزشمندی چون ترا صید کرد. آفرین بر تو که مراد دل را یافتی و دل به دنیا نسپردی. هنیاً لک

 

مرغ بر بام توره دارد و من بر سرکوی

 

حبذا مرغ که آخر پر و بالی دارد

 

نیروی گردان نصرالله – لشگر 5 نصر

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج × چهار =