زندگینامه – شهید سعید سامانلو

شهید سعید سامانلو ـ قم

معرفی شهید

نام و نام خانوادگی: سعید سامانلو

نام پدر:

محل تولد: قم

تاریخ تولد: ۶۰/۱۰/۱

تاریخ شهادت: ۹۴/۱۱/۱۶

محل شهادت: نبل و الزهرا، سوریه

محل دفن: قم

وصعبت تاهل: متاهل

تعداد فرزندان: ۲

زندگی نامه

سعید سامانلو در دی ماه سال ۱۳۶۰ در یک خانواده مذهبی در شهر مقدس قم دیده به جهان گشود. او فرزند اول خانواده بود که ۷ ماه قبل، پدر و مادرش از روستای پرسپانج قزوین به قم هجرت کرده بودند.

تمام هستی پدر سعید کوچک اش بود که بیمار بود و بعد از تولد در بیمارستان بستری بود . نذر امام رضا می شود و شفا میابد

او از کودکی محبوب و مودب و کوشا با بازی گوشیهای کودکانه در خانواده رشد کرد. سادگی، بی آلایشی، گذشت، خداپرستی و ولایت مداری از همان کودکی در او شکوفا بود و خودش این شکوفایی را کمک پروردگار و رهنمودهای پدر دلسوزش می دانست. از همان کودکی مادر مهربانش او را در کلاس های قرآن ثبت نام کردد و او با علاقه و پشتکار قرآن و تفسیر را فرا گرفت

از سن ۱۲ سالگی به مسجد می رفت و مثل بزرگترها رفتار می کرد روزه می گرفت و اعمال عبادیش را انجام می داد. در پایگاه بسیج محله نقش های کلیدی را می پذیرفت و مسولیت پذیری اش را به همه ثابت می کرد. کلاس های قرآن برگزار می کرد و در عزاداری ها نقش فعالی داشت

او درس می خواند، ورزش می کرد و از رهنمودهای علما و بزرگان و شهدا در زندگی اش استفاده می کرد . از ویژگی های بارز او راستگویی و کسب رضای خدا در هر کاری بود

در جوانی در رشته ریاضی (دبیرستان امام صادق) مشغول به تحصیل شد بسیار باهوش و علاقه مند به تحصیل بود.

فعالیت های سیاسی، مذهبی و فرهنگی او زبان زد همه بود. او انسانی بود که اخلاص در عمل داشت، خضوع و خشوعی در مقابل خدا و در برابر دلاور مردان بسیجیی داشت. از همان دوران جوانی به اردوهای جهادی برای کمک های ویژه می رفت و در آنجا لحظه ای از گره گشایی مشکلات و گرفتاری های مردم باز نمی ایستاد و دائما در اندیشه و عمل در حال خدمت به خلق الله بود.

مهمترین مشخصه این شهید بزرگوار، تزکیه نفس است ایشان کلاسهایه اخلاق علما را شرکت کرده و کتابهایه بسیاری در رابطه با تزکیه و اخلاق خریداری کرده و مطالعه میکردند.

او بعد از فارغ تحصیلی از دبیرستان در دانشگاه دلیجان رشته حسابداری پذیرفته شد و با خانواده مذهبی و ساداتی وصلت نمود که حاصل این ازدواج دو فرزند پسر به نام های علی و محمدحسین شد. بسیار خانواده دوست و پایبند به زن و بچه بود .

همچنین اهل مطالعه و کسب بینش بود، روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود.

بعد از مدتی که مشغول تحصیل در دانشگاه بود متوجه شد در دانشگاه امام حسین تهران، به عنوان افسر پذیرفته شده بنابراین تصمیم گرفت باقی مسیر زندگی اش راا در این راه ادامه دهد و وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد.

او در تمام مراحل زندگی اش موفقیت های چشمگیری داشت و رشادت های بی شماری از خود نشان داد.

رشادت های او در شمال غرب در برخورد با گروهک های مزدور ، فعالیت های او در خاموش کردن شورش های داخلی و رشادت هایش در سوریه و آزاد سازی دو شهر شیعه نشین (نبل و الزهرا) تحسین برانگیز است

بنا به گفته خود شهید سعید سامانلو این پیروزی شهرهای شیعه نشین(نبل و الزهرا) با کمک خانم فاطمه زهرا (س) انجام شد

و بلاخره در ۱۶ بهمن سال ۹۴ این سرگرد دلاور به همراه دوستانش شهید هاشمی و شهید زارع در شهر رتیان سوریه به لقا پروردگار شتافتند.

خاطرات و گزارشات

بیان برخی خصوصیات شهید سعید سامانلو

شهید سامانلو روحیه جهادی و مبارزه در راه خدا رو زیاد داشت.

ارادت خاصی به شهدا داشت

دائم الوضو بود

همیشه نمازش را اول_وقت میخواند

و تا جایی ک امکان داشت امر به #معروف میکرد

غیرتی بود و ائمه رو زیاد دوست داشت عاشق حضرت زهرا بود

خوشحال بود داماد خانم شده و افتخار میکرد

با جذبه و خوشرو بود

در رشته های ورزشی زیادی استاد بود مثل کایت سواری،تکواندو، رزم آوران، کاراته و …

اهل کمک بود و بسیار با محبت . رفقا شو خیلی دوست داشت حتی تو وصیت نامش اول برای رفقا نوشته….

عاشق رهبری و ولایت بود رهبر رو نائب برحق صاحب الزمان میدانست

با توسل به پدر خانمش شهید رباط جزی شهادتش را مثل او در بهمن ماه از خدا میگیرد

ارسالی محمد باقر بلوطی از اصفهان

علی سامانلو فرزند شهید مدافع حرم سعید سامانلو

۵ ساله که بودم یه روز بابا سعید بهم آیت الکرسی رو یاد داد و با هم هر روز تمرین می کردیم

بعد از چند روز دیدم بابام برای من و عزیز جونم یه کاسه استیل خریده که توش آیت الکرسی نوشته شده بهمون گفت از این به بعد تو این آب بخورید

بعد به من کلی سفارش کرد تمام آب این کاسه رو هر وقت که میخوایی توش آب بخوری باید تمام بخوری بیرون نریزی یا اینکه تو چاه نریزی حتی نمیزاشت بشورمش می گفت می گفت آیه قرآن است نباید تو چاه بره نباید جایی بشوری زیر پا باشه یا تو گلدان میشستش یا جایی که زیر پا یا چاه نباشه

من خیلی اون کاسه رو دوست دارم هنوز هم اگه مریض باشم با اون کاسه آب میخورم سریع خوب میشم چون بابام برام گفته بود عظمت آیت الکرسی چقدر بالا است

حتی هر روز می خونم آیت الکرسی رو . من عاشق بابام هستم که اینقدر چیزای خوب یادم داده

بنده مطیعی، از دوستان آقای سامانلو هستم

دختر من از پسر کوچک، شهید سامانلو چند ماهی کوچکتر است . پسر آقا سعید که به دنیا آمده بود بنده همراه خانواده به دیدنشان رفتیم

از آقا سعید پرسیدم اسم پسرتان را چه گذاشتید ؟ گفت محمدحسین

گفتم دختر من هم چند ماه دیگر به دنیا میآید و هم بازی محمدحسین تو میشود

گفتم اسم دخترم را می خواهم بگذارم (آدرینا)

آقا سعید یکم بهم نگاه کرد گفت یعنی چی ؟ گفتم یعنی دختر زیبا رو

گفتم اسم اصیل ایرانی است

خندید و گفت من اگر هزار تا بچه، داشته باشم اسمشان را زهرا و فاطمه ، علی و محمد (اسم ائمه) می گذارم

گفت خجالت بکش !! این چه اسمیه؟!

بهش بگیم آدرینا خانم…

یا بگیم خانم آدرینا …

خندید گفت اصلا بهش (خانم) نمیاد

سعید گفت یکی از حقوق فرزند بر پدر انتخاب نام درست برایش است

آخه آدرینا یعنی چی ؟ بهم گفت اون دنیا از پدر و مادر خصوصا پدر درباره اسم بچه سوال میشه

اسامی که اسم ائمه نباشه اونجا شنیده نمیشه

بعد کلی حدیث از امام ها درباره (نامگذاری) که حق فرزند بر پدر است رو برام گفت

کلی حالم دگرگون شد بعد از حرف های سعید با حالت شرمساری گفتم آخه اسم فاطمه و زهرا خیلی داریم دختر برادرم ، دختر خواهرهای خانم همشون از این اسم ها گذاشتن

بچه ها قاطی میشوند وقتی آنها را صدا می کنیم . سعید لب هاشو گزید و سرشو تکون داد و گفت : واقعا متاسفم

کاش قبل اینکه بابا بشی، بزرگ میشدی…

گفت این طوری که حرف میزنی منو حرص میدی

سعید گفت اونا فاطمه بنت حسن و حسین……. هستند. فاطمه تو بنت ابوالفضل میشه نگران نباش قاطی نمیشن !! مگه نخود لوبیا ن؟

خلاصه گفتم بابا غلط کردم هر چی تو می گی می زارم ؟ گفت به من چه ؟ مگه من باباشم !!! سه ساعته دارم باهات حرف میزنم آخرش میگی قاطی میشن !!!

کلی خندیدم ولی اون روز دیگه چیزی نگفتیم تا اومدم خونه همسرم گفت چی می گفتید با آقا سعید ؟ واسه خانمم تعریف کردم که چقدر آقا سعید رو حرص دادم . خانمم خندید گفت راست می گه خوب

دخترمون که بدنیا اومد اسمشو گذاشتیم فاطمه

وقتی به سعید گفتم خیلی خوشحال شد گفت آفرین ، آفرین بر تو

بهم گفت هر خونه ای که دختر داره باید یه اسم فاطمه هم داشته باشه انشالله به زودی های زود، علی دار هم بشید

روحت شاد آقا سعید، تو رو خدا منو حلال کن هر وقت به اون روز فکر میکنم دلم برات تنگ میشه

مرضیه مهدیلو عکاس این تصاویر به یاد ماندنی در گفت‌و‌گو با خبرنگار تسنیم گفت:

… قرار شد برای عکاسی و تهیه گزارش از نمایشگاه یاد یاران با فرزندشهید سامانلو به این نمایشگاه برویم.

وی افزود: وقتی به نمایشگاه رسیدم من وعلی و فرزند شهید شهروز برای عکاسی از بقیه جدا شدیم و مسیری را طی کردیم و چند عکس گرفتیم به غرفه شهدای مدافع حرم رسیدیم چند عکس برای گزارش و چند عکس یادگاری هم با ماکت شهید سعید سامانلو گرفتیم.

 

112945_958

مهدیلو با اشاره به ثبت تصاویر ماندگار برخورد فرزند شهید با تمثال پدرش گفت: محمد حسین فرزند کوچک شهید سامانلو با دیدن ماکت پدرش به سمت تپه دوید و مدام پدرش را صدا می‌زد اطرافیان با دیدن این صحنه احساساتی شده بودند و اشک می‌ریختند با توجه به شناختی که از محمد حسین داشتم می‌دانستم اگر مادرش بخواهد جلوی او را بگیرد و توضیح دهد فقط یک عکس است قبول نمی‌کند و تا آخر بی قراری می‌کند.

وی عنوان کرد: پیش از این هم که محمد حسین بی قراری پدر را می‌کرد با آغوش کشیدن تصویر پدر شهیدش آرام می‌شد، محمد حسین به سختی از تپه بالا می‌رفت و همسر شهید و بقیه تحت تأثیر این صحنه بودند چند عکس از این صحنه گرفتم اصلاً تصور نمی‌کردم تصاویر اینقدر مورد استقبال قرار بگیرد عکس‌ها پشت سرم هم گرفته می‌شد فیلم چند دقیقه ای هم گرفته شده که به زودی از طریق کانال یکی از رسانه‌های معتبراستان قم منتشر خواهم کرد.

 

112968_101

وی تصریح کرد: محمد حسین بعد از اینکه متوجه شد تنها یک تمثال است بی قرار شد و فریاد زد اما به فاصله چند ثانیه که از تپه‌ها پایین آمد خوشحال بود و گفت نازش کردم.

مهدیلو افزود: همسر شهید سامانلو محمد حسین را در آغوش کشید و فرزند شهید آرام شد، در طول مسیر خانواده شهید مدافع حرم حجت الاسلام محمد علی قلی زاده را مشاهده کردیم محمد حسین خودش را در آغوش فرزند شهید قلی زاده انداخت بعد از کمی بازی در آغوش فرزند شهید مدافع حرم به آرامی به خواب رفت.

گزارش کامل تسنیم

علی سامانلو پسرشهید سعید سامانلو در گفتگو با خبر نگار ثامن اظهار داشت:

پدرم خیلی مهربان بود و همیشه به من و محمد حسین مهربانی می کرد و من را به راهپیمایی می برد یکبار که چهار سالم بود در راهپیمایی خسته شدم من را بغل کرد اما از آن به بعد خودم تمام مسیر راهپیمایی را می رفتم.

وی گفت: یکسال قبل از شهادت پدرم خواب دیدم که او در سوریه است و با چند نفر از همرزمانش در حال جنگیدن است انها تکفیری ها را کشتند اما یکی از آنها زنده مانده بود و به پدرم شلیک کرد و او را شهید کرد من از خواب بیدار شدم و پدرم را در اغوش گرفتم و مدام او را می بوسیدم که پدر علت را پرسید گفتم خواب دیدم شهید شدی اوهم برای انکه من را آرام کند می گفت شهادت لیاقت می خواهد و مدام با من شوخی می کرد تا من آرام شوم اما من  تا مدت ها حتی از اینکه به تهران هم برود نگران بودم.

پسر شهید سامانلو گفت: قبل از شهادت رفتارهایی از پدرم می دیدم که عجیب بود وقتی به گلزار شهدا می رفیتم ، بعد از فاتحه خوانی به سمت چهار سنگ می رفت و روی آنها فاتحه می خواند من تعجب می کردم می گفتم مگر برای سنگ هم فاتحه می خوانند؟ پدرم می گفت بعدا متوجه می شوی، و هر زمان به گلزار شهدا می رفتیم سنگ مزار شهدا را می شمرد که ببیند چند شهید دیگر اضافه شدند و به سمت همان سنگ ها می رفت و فاتحه می خواند همان محلی که بعد ازشهادت در انجا به خاک سپرده شد و من حالا معنی کار آن روز پدرم را متوجه می شوم.

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده − 15 =