وصیت نامه – شهید محمود ستوده

وصیتنامه شهید محمود ستوده

بسمه تعالی

خدایا! این عزیزان را که بهترین هدایای امت ماست به پیشگاهت بپذیر. (امام خمینی(ره))

ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفاً کانهم بنیان مرصوص. به درستی که خداوند دوست می دارد کسانی را که در راهش چون دژی محکم صف بسته و پیکار می کنند.

خدایا! برای چهارمین‌بار وصیت‌نامه‌ام را تعویض می‌کنم و ۴ سال است از جنگ تحمیلی می‌گذرد و در این مدت طولانی که در جبهه شرکت کرده‌ام شهادت را نصیبم نکردی. البته شکی نیست که تا به حال لیاقت شهادت نداشته‌ام و در این مدت بهترین دوستانم و نور چشمانم در کنارم به شهادت رسیده‌اند.

خدایا! به من کمک کن لیاقت شهادت در راهت را پیدا کنم و باز با خجالت و شرمندگی آخرین وصیت‌نامه باشد که می‌نویسم.

 

بنام خدا

به‌نام او که همه چیزم اوست. زندگی ام اوست و زنده به اویم. به‌نام او که از اویم و بدنم از اوست. رفتنم از اوست، یادم اوست، جانم اوست، معشوقم اوست، معبودم اوست، مقصودم اوست، امیدم اوست، ای همه چیزم، به یادت هستم، به یادم باش که بی‌تو هیچ و پوچ خواهم بود و سلام بر شهدای اسلام و شهدای انقلاب اسلامی به خصوص شهدای جنگ تحمیلی و خانواده شهدا و امت شهیدپرور ایران.

اینجانب هدفم از رفتن به جبهه این بوده است که: اولاً خدمتی به اسلام نمایم و بعد به فرموده امام خود لبیک گفته باشم، که می‌فرماید: مسأله اصلی، جنگ است و من هم تمام مسائل و مشکلات را زیر پایم گذاشتم.

خدایا! به من کمک کن که در این دانشگاه بزرگ علم و ادب اسلامی موفق شوم، که جز این چیزی نمی‌خواهم.

خدایا! به من کمک کن، گناهانم را ببخش، روزی نادان بودم، ان شاءالله که خداوند این بنده حقیر را ببخشد و بیامرزد.

و شما ای خواهران و برادران مسلمان، پیام من به‌عنوان یک شهید این است که قدر این نعمت الهی را بدانید، یعنی امام عزیزمان، و همه گوش به فرمان این بزرگوار باشید و در راه راست حرکت کنید و از خون شهیدانی که هدف‌شان پیروزی اسلام بوده، دفاع کنید و در صورتی‌که شهادت نصیبم شد، از جناب حجت‌الاسلام آقای “بنایی”، این برادر بزرگوار می‌خواهم که هم برایم نماز میت بخواند و هم در سوم و هفتم و چهلم شرکت و سخنرانی نماید. البته نه به‌خاطر من سخنرانی کند، بلکه پیام خون شهدا را به گوش شما مردم آگاه و بیدار برساند، در ضمن در مراسم هفتم یا چهلم، آقای “اسدی” فرمانده محترم تیپ‌المهدی عجل‌الله تعالی فرجه‌الشریف سخنرانی نماید.

و قبرم را در نزدیک‌ترین جا نسبت به قبر علی عزیزم، نور چشمم سردار رشید اسلام، “علی الوانی” آماده سازید و دفنم کنید، به‌خاطر اینکه در این دنیا، این قدر به هم نزدیک بودیم، دلم می‌خواهد حالا هم که شهید شدم، در کنار دوست عزیزم علی باشم.

و اما راجع به خودم، برادران و خواهران، این دنیا، دنیای آزمایش است و همه می‌دانید که هیچ کدام ماندگار نیستیم و همگی خواهیم رفت. فقط مواظب باشیم که پرونده ما سفید باشد و با روی سفید و پرونده کامل و با معدل ۲۰ خودمان را آماده کرده باشیم. از همه شما برادران و خواهران می‌خواهم که اگر خدای ناخواسته از من ناراحتی دیدید و حرفی شنیدید که ناراحت شده‌اید، مرا ببخشید. البته، من هم با دلی پر از درد و ناراحتی از این دنیا رفتم، و هر کس که مرا به هر عنوان ناراحت کرده کار ندارم، به هر شکل و هر عنوان ناراحت و نگرانم کرده، من او را خواهم بخشید. از خداوند می‌خواهم که هم من و هم شما را ببخشید و به راه راست هدایت‌مان کند.

و اما پدر و مادر و خواهران و برادرانم!

پدر جان! همیشه در راه اسلام قدم بردار و شهادتی که نصیب فرزندت شده نعمتی از طرف خداوند بدان و خدا را شکر بگو و مرا حلال کن.

مادر جان! خوشا به حالت که چنین فرزندی در راه اسلام تربیت کردی و تو بودی که همیشه افتخار می‌کردی که فرزندانت در جبهه هستند، پس حالا هم افتخار کن که فرزندت در راه اسلام به شهادت رسیده؛ افتخاری بالاتر از افتخار اول. از شما می‌خواهم که مرا حلال کنی.

خواهرانم! مرا حلال کنید، که ممکن است در کوچکی، شما را اذیت کرده باشم. خب نادان بودم. مرا به بزرگواری خودتان ببخشید و همیشه گوش به فرمان امام باشید و فرزندان‌تان را در راه اسلام تربیت کنید.

برادرانم! مرا ببخشید و از شما برادر بزرگ‌ترم می‌خواهم که در سنگر معلمی به اسلام خدمت کنی و از شما برادر کوچکم می‌خواهم که در لباس پاسداران به اسلام خدمت نمایی.

و اما تو همسرم! می‌دانم که برایت همسر خوب و باوفایی نبودم، اما مطمئن هستم که تو مسلمان واقعی هستی و همسری خوب و باوفا برای من بودی؛ خلاصه، مرا حلال کن و ببخش. از خداوند می‌خواهم و تو هم بخواه که صبر و مقاومت به تو عنایت فرماید تا بتوانی هر دو فرزند عزیزم یعنی سمیه و مهدی، نور چشمانم را در راه اسلام تربیت کنی و فرزندی که در راه است و چند ماه آینده به دنیا می‌آید، البته با سلامتی شما، در صورتی که شهید شدم، اگر پسر شد نام او را محمد و اگر دختر شد نام او را بگذار زینب و درس مقاومت به او بده و به سمیه درس مقاومت و حجاب و تربیت اسلامی بیاموز و به مهدی عزیزم، درس صبر و مقاومت و ایستادگی و جوانمردی و شهادت و شهامت در راه اسلام بیاموز و بگو که باید اسلحه افتاده از دست پدرت را برگیری و به جنگ با دشمنان اسلام بروی.

در آخر از تو همسر مقاوم و صبور می‌خواهم اگر توانستی، روزی که می‌خواهند دفنم کنند، چند دقیقه حتی اگر ۵ دقیقه هم که شده، چند کلمه‌ای صحبت کن تا خداوند به صبر و استقامت تو بیافزاید. از شما خانواده محترم می‌خواهم که در مجلس ختم من خیلی آرام باشید و آن را با مخارج کم برگزار نمایید. سعی کنید پیش همه کس گریه نکنید و مرتب خدا را یاد کنید و شکر بگویید. نگذارید که دشمنان اسلام خوشحال شوند، بلکه با قامتی استوار از مردم پذیرایی کنید.

در پایان، از تمام برادران و خواهرانم می‌خواهم که مرا ببخشید و حلالم کنند و از کلیه برادران تیپ قهرمان المهدی عجل‌الله تعالی فرجه‌الشریف می‌خواهم که این مدتی که به‌عنوان خدمتگزار در خدمت‌شان بودم به خصوص فرمانده محترم خودم، جناب آقای اسدی فرمانده محترم تیپ، همگی مرا ببخشند و حلام کنند و همگی شما عزیزان را به خدا می‌سپارم. خدا یار و نگهدارتان باشد.

به امید زیارت کربلا و قدس عزیز

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار.

والسلام

بنده حقیر

محمود ستوده

مورخه ۱۳۶۳/۳/۲۸

 

Leave a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

16 + 18 =