ده خاطره از شهید محسن وزوایی

مرتضی کریمی مرتضی کریمی ۲۸/بهمن/۱۳۹۲

 

Vezvai۱)شهید وزوائی از کودکی بدلیل اینکه پدرش همرزم آیت الله کاشانی بود با الفبای سیاسی آشنا شد .او با شناختی که از سیاست پیدا کرده بود و نیزشناخت صحیحی از مکتب اسلام داشت در دانشگاه از طیف گونا گون و منحرف سیاسی پرهیز می کرد تا اینکه با تشکیل انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه به این انجمن می پیوندد.

 

۲)شهید وزوایی از نخستین دانشجویان پیرو خط امام بود که در جریان راهپیمایی برضد سیاست های مداخله گرایانه آمریکا در ایران، در سالروز کشتار دانش آموزان به دست رژیم پهلوی و سالگرد تبعید امام خمینی رحمه الله عهده دار حرکتی شد که رهبر انقلاب، از آن با تعبیر بدیع «انقلابی بزرگ تر از انقلاب اول» یاد فرمودند و به این ترتیب، شهید وزوایی از جمله «علمداران گمنام انقلاب دوم» گردید.

 

۳) شهید وزوایی پس از ۱۳ آبان ۱۳۵۸، به علت معلومات فراوان عقیدتی و سیاسی، بهره هوشی وافر و نیز تسلط بر زبان و ادبیات انگلیسی، مسئولیت سخنگویی دانشجویان مسلمان پیرو خط امام رحمه الله را در کنفرانس های پیاپی و مصاحبه با گزارشگران رسانه های خارجی برعهده گرفت. هر از چند گاهی سیمای پرصلابت و مصمم او، در تمامی رسانه های ارتباط جمعی غرب، به عنوان سخنگوی جوانان طرفدار امام خمینی رحمه الله منعکس می شد.

 

۴)شهید وزوایی نقش فعالی در طراحی عملیات فتح بلندی های بازی دراز ایفا کرد و در همین نبرد به شدت مجروح شد و به تهران انتقال یافت او در بیمارستان با وجود درد بسیار ناله نمی کرد و حتی به یکی از پزشکان که از مقاومت او در برابر درد ابراز شگفتی کرده بود گفت : « من هرچه بیشتر درد می کشم بیشتر لذت می برم واحساس می کنم از این طریق به خدای خودم نزدیک تر می شوم .

 

۵) در ۲۰ آذر ۱۳۶۰، در عملیات مطلع الفجر فرمانده بود. در اسفند سال ۱۳۶۰ فرمانده گردان حبیب بن مظاهر و تیپ تازه تأسیس محمد رسول اللّه صلی الله علیه و آله گردید که در عملیات فتح المبین، این گردان نوک عملیات بود. با تأسیس تیپ ۱۰ سیدالشهداء، فرمانده این تیپ شد. همین تیپ، در ۲۳ فروردین ماه ۱۳۶۱ وارد عملیات بیت المقدس شد و برای اجرای بهتر عملیات، با تیپ حضرت رسول صلی الله علیه و آله ادغام گردید و شهید وزوایی نیز فرماندهی محور اصلی را عهده دار شد.

 

۶)در عملیات بازی دراز هلی کوپتر های عراقی به صورت مستقیم به سنگر های بچه ها شلیک می کردند و اوضاع وخیمی را ایجاد کرده بودند ئر همان وضع یکی از نیروها به سمت محسن رفت و با ناراحتی گفت : « پس آنهایی که قرار بود مارا پشتیبانی کنند کجایند ؟ چرا نمی آیند !؟ چرا بچه ها را به کشتن می دهی !؟ وزوایی سرش را برگرداند ، نگاهی به آسمان انداخت و همه را صدا زد صدایش در فضا پیچید که می گفت : « الم تر کیف فعل ربک با صحاب الفیل … » بچه ها با او شروع به خواندن کردند در همین لحظه یکی از هلی کوپتر ها به اشتباه تانک عراقی را به آتش کشید و دو هلی کوپتر دیگر با هم برخورد کردند .

 

۷)در اردیبهشت ۱۳۶۰طرح آزاد سازی ارتفاعات بازی دراز در دستور کار قرار می گیرد . وزوائی نیز در تمام مراحل شناسائی این حمله حضور می یابد ودر آنجا رابطه صمیمانه با خلبان شهید شیرودی پیدا می کند .در این عملیات فرماندهی محور چپ به وزوایی واگذار می شود و فرماندهی محور سمت چپ نیز توسط « محسن حاجی بابا » صورت می پذیرد . محسن در این عملیات ایثاری جاودانه خلق می کند و موفق می شود با تعداد اندک نیرو ۳۵۰نفر از نیروهای گردان کماندویی دشمن را به اسارت در آورد .

محسن در پایان عملیات از ناحیه فک و دست مجروح می شود و به بیمارستان منتقل می گردد . موقع عمل جراحی اجازه نمی دهد که او را بی هوش کنند و به دکتر می “گوید : « من هرچه بیشتر درد می کشم ، بیشتر لذت می برم حس می کنم از این طریق به خدا نزدیک می شوم . »

او تاب نمی آورد که درمانش کامل شود . دلتنگی دوری از جبهه به سراغش می آید و او هنوز بهبودی کامل نیافته به جبهه « گیلانغرب » باز می “گردد و فرماندهی عملیات سپاه «سرپل ذهاب » را بر عهده می گیرد .

 

۸) در عملیات سرنوشت ساز پارتیزانی به عنوان فرمانده گردان، مسئولیت محور تنگ کورک تا حد فاصل تنگ حاجیان را برعهده گرفت و ضمن حمله ای پارتیزانی به مواضع و استحکامات دشمن، به کمک هم رزمان خود، ارتفاعات حساس و سوق الجیشی تنگ کورک را از تصرف قوای اشغالگر بعث خارج ساخت.

 

۹)او همیشه قبل از نماز در آینه خود را می نگریست و محاسنش را شانه می کرد این بار برای مدتی در آینه خیره شد و گفت : داداشی رفتنی شدم ، یقین دارم ساعتهای آخره … اینو که گفت پشتم تیر کشید ، مطمئن بودم که این پیش بینی های محسن درست از آب در می آید ، حاج احمد متوسلیان بیسیم زد و گفت برید کمک عباس شعف ، اوضاعش بی ریخته . کار آنقدر سخت شده بود که در نهایت حاج احمد مجبور شده بود محسن وزوایی علمدار رشید خود را برای حل مشکل گردان میثم که نیروهای آن از همه سو زیر آتش شدید توپ خانه قرار گرفته بودند روانه خط مقدم کند . با روشن شدن هوا ، اوضاع منطقه بسیار خطر ناک تر از ساعت های اولیه حمله شد ؛ چرا که هواپیما های دشمن بر فراز غرب کارون و سر پل تصرف شده توسط تیپ ۲۷ محمد رسول الله به پرواز در آمده بودند و نیروهای در حال تردد را بمباران می کردند محسن همچنانا برای رهایی گردان میثم در تلاش بود که گلوله توپی در کنار او منفجر شد . یکی از نیروهای پیام تیپ ۲۷ می گوید : «از پشت بیسیم شنیدیم غباس شعف فرمانده گردان میثم می خواهد با حاج احمد صحبت کند .»  حاج همت گفت : «احمد سرش شلوغ است کارت را به من بگو » عباس شعف گفت : « نه ! باید مطلب را به خود حاجی منتقل کنم » همین موقع حاج احمد گوشی بیسیم را از همت گرفت . صدای شعف را شنیدم که می گفت : « حاجی … آتیش سنگینه … آقا محسن … » صدای گریه اش بلند شد و دیگر نتوانست حرف بزند دیدم توی صورت سبزه حاج احمد موجی از خون دویده است . گوشی بیسیم را توی مشت خود فشرد . چشمان حاجی به اشک نشست یک نفس عمیق کشید و زیر لب گفت : « محسن ، خوشا به سعادتت ! »‌

 

۱۰)شهید وزوایی در اردوگاه جبهه های ایران، شیوه زندگی در محضر یار را فرا گرفت و راه و رسم حضور در محضر خدا را آموخت و خود را لایق عروج کرد. محسن وزوایی، این عاشق وارسته و آگاه، پس از ماه ها مجاهدت و مبارزه با دشمنان اسلام و حماسه آفرینی در عملیات های متعدد و به ویژه بیت المقدس، سرانجام در دهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۱، در ۲۲ سالگی هنگام هدایت نیروهای تحت امر خود، بر اثر اصابت گلوله و ترکش به شهادت رسید.

رسالت رزمندگان کفرستیز اسلام، نجات ارزش های والای انسانیت از چنگال خون بار متجاوزان به حقوق انسانی، و سرگذشتشان، سفرنامه حماسی جاودانگی است که خود این همه را از محضر پرفیض معلم جاوید انقلاب، حضرت امام خمینی رحمه الله فرا گرفته اند. شهید محسن وزوایی، از این نمونه است که سفرنامه حماسی خود را با وجود سن کم شروع کرد و وجودش را وقف انقلاب نمود. او در وصیت نامه خود نوشت:«اگر جسدم را به دست آوردید، آن را روی مین های دشمن بیندازید تا لااقل جنازه ام، کمکی به حاکمیت اسلام بکند».

خاطرات شهيد آزاده حسین لشكری/عدد 13 را مبارك می‌دانم

كاغذ در «ابوغريب» حكم كيميا را داشت؛ از كتاب، دوات و دفتر هم كه اصلاً اثري نبود؛ يادم مي‏آيد در نخستين روز ورودم به اسارتگاه بر كنج ديوار گچي سلول جمعي‌مان، با ناخن نوشتم: «اين نيز بگذرد» و هرگاه، هر يك از ما چشم‌ها‌مان به آن نوشته مي‏افتاد، اميدمان به رها شدن از بند اسارت، افزايش پيدا مي‏كرد.

فارس: در خاطرات شهيد سرتيپ خلبان «حسين لشكري» آمده است: من برخلاف همه، عدد 13را مبارك مي‏دانم و براي اين عدد احترام خاصي قائل هستم؛ مي‏دانيد چرا؟ براي اينكه در سيزدهمين پرواز جنگي‌ام به تأسيسات نظامي دشمن در خاك عراق، توانستم تانك‌ها و نفر‌برهاي دشمن را بمباران كنم.

 

در خاطرات «شهيد حسين لشكري» در دوران طولاني اسارت كه در آخرين شماره ماهنامه جانباز،‌ شماره 27 به چاپ رسيده است آمده است: حدود 6 ماهي از اسارت من در اسارتگاه «ابوغريب» مي‏گذشت كه بوي بهار به مشامم خورد. با اسرا تصميم گرفتيم، لحظه‏ تحويل سال سفره‏ هفت سين بيندازيم. مايي كه در اين چند ماه بوي سيب و طعم سنجد را از ياد برده بوديم، قرار گذاشتيم در يكي از روزها سفره هفت سيني بچينيم كه سفره‏ هفت سين‌مان 7 سرباز اسير ايراني بود.

 

*در سيزدهمين پروازم به اسارت در آمدم

 

در متن اين خاطرات چنين مي‌خوانيم: در بعضي از فرهنگ‌ها، بعضي از اعداد، نحس هستند و در فرهنگ ما، معمولاً عدد 13را نحس مي‏دانند؛ شايد به همين دليل است كه سيزدهمين روز از آغاز سال نو را، به بيرون از خانه مي‏رويم و به كوه و دشت و بيابان پا مي‌گذاريم كه مبادا نحسي 13، در طول سال جديد گريبان‌مان را بگيرد و كار دستمان بدهد و اين كه اگر پلاك سر در خانه‌مان عدد 13است، از شهرداري منطقه‏اي كه در آن زندگي مي‏كنيم، مي‏خواهيم كه به جاي عدد 13، پلاك 1+12 را نصب كند! جالب اين است كه برخي از مسئولان شهرداري‌ها، خودشان اين خرافه را باور كرده‌اند و پلاك‌هاي 1+12 را آماده‏ نصب، در كارگاه‏هايشان دارند تا به متقاضيان ارائه دهند.

اما من برخلاف آنها، عدد 13را مبارك مي‏دانم و براي اين عدد احترام خاصي قائل هستم؛ مي‏دانيد چرا؟ براي اينكه در سيزدهمين پرواز جنگي‌ام به تأسيسات نظامي دشمن در خاك عراق، هواپيمايم مورد اصابت راكت‌هاي آنان قرار گرفته و آسيب ديد؛ من كه مأموريت داشتم در ارتفاع 8 هزار پايي، تانك‌ها و نفر‌برهاي دشمن را بمباران كنم چون سقوط هواپيمايي را كه خلبانش بودم در خاك عراق قطعي مي‏ديدم و اطمينان داشتم كه اسير نيروهاي دشمن خواهم شد.

 

برخلاف دستورات نظامي كه در ايران به من ابلاغ كرده بودند به ميزان 2 هزار پا، از نقطه‏ پرواز پيش بيني‌شده، فرود آمدم و در ارتفاع 6 هزار پايي از سطح نيروهاي دشمن بعثي با هواپيماي در حال سقوطم، هدف‌هاي مشخص شده‏ آنها را با دقت بيشتري نشانه‌گيري و بمباران كردم كه بر اثر اين تدبير، حدود 22 دستگاه از تانك‌هاي متجاوزان عراقي منهدم شد و تعدادي از نيروهاي آنها زخمي شدند يا به هلاكت رسيدند.

 

بعد از اين بمباران كه با چتر نجاتم، از هواپيما بيرون پريدم؛ پريدن همان و فرود آمدن من در جمع نيروهاي دشمن متجاوز همان؛ در اين سانحه، به دليل ناقص عمل كردن چتر نجاتم، با شدت و با تمام وزنم به قرارگاه دشمن برخورد كردم و به افتخار جانبازي نايل آمدم و چون نيروي گريز از مهلكه‏اي را كه در آن گرفتار آمده بودم، نداشتم، اسيرم كردند و هم زمان، مرا به جمع همرزمان «آزاده»ام اعزام كردند.

 

آيا شما، كسب 2 افتخار همزمان را، در سيزدهمين پرواز جنگي‌ام، به حساب نحسي عدد 13 مي‏گذاريد؟ اگر آري، كه من برخلاف شما فكر مي‏كنم و اگر نه شما هم به جمع كساني كه عدد 13 را «مبارك» مي‏دانند، اضافه شده‌ايد؛ پس مقدمتان گرامي باد.

 

* سفره‏ هفت سين‌مان 7 سرباز اسير ايراني بود

 

عيد يعني «يا مقلب القلوب و الابصار»؛ عيد يعني رقص ماهي در تنگ بلور آب؛ عيد يعني چرخيدن سيب سرخ بر سطح صيقلي آينه‏ سفره‏ هفت سين؛ عيد يعني سيب و سنجد و سماق؛ عيد يعني سير و سركه و سمنو؛ عيد يعني سبزه، اما زندان «ابوغريب» كه سبزه نداشت؛ اسارت گامي بود در برهوت و زندانبان‌ها اسرايشان را كه تماماً رزمندگان ايراني بودند، با تمام قوا زير نظر داشتند تا مبادا بگريزند! به كجا؟ به هرجا كه ابوغريب، نباشد.

 

حدود 6 ماهي از اسارت من در اسارتگاه «ابوغريب» مي‏گذشت كه بوي بهار به مشامم خورد؛ به مشام من و ساير اسرايي كه ايراني بودند؛ تعدادمان 70 – 80 نفري مي‏شد؛ تصميم گرفتيم لحظه‏ تحويل سال را سفره‏ هفت سين بياندازيم و هفت سين بچينيم و فرا رسيدن سال نو را به هم ديگر تبريك بگوييم.

 

اين خبر دهان به دهان به گوش تمام اسراي هم‌بندمان رسيد؛ همگي از آن استقبال كردند و برنامه‌ريزي‌ها، به دور از چشم زندانبان‌ها انجام شد اما ما كه نمي‌دانستيم چه لحظه‏اي از چه روزي سال نو آغاز مي‏شود؛ از طرفي ما كه هفت سين نداشتيم؛ مايي كه غذاهامان جيره‌بندي و ناسالم با بدترين كيفيت ممكنه بود؛ مايي كه لباس‌هاي تنمان بدون حتي يك دكمه بود؛ مايي كه در اين چند ماه انگار سال‌ها بود بوي سيب را و طعم سنجد را از ياد برده بوديم؛ چگونه مي‏توانستيم سفره‏ي هفت سين آغاز سال جديد را در اسارتگاه‌مان بچينيم؟

 

فكري به ذهن‌مان رسيد؛ قرار گذاشتيم در يكي از روزها كه فرقي نمي‌كرد چه روزي باشد و در يكي از ساعت‌ها كه فرقي نمي‌كرد چه ساعتي باشد، هنگامي كه از سلول‌هاي‌مان بيرون‌مان مي‏آوردند تا به «بند» برويم و قدمي بزنيم كه پاي‌مان از كرختي در بيايد، فرا رسيدن سال نو را با لبخندهاي اميدبخشي كه بر چهره‏هامان مي‏رويانديم، به يك‌ديگر تبريك بگوييم؛ مبادا كه زندانبان‌ها از نشاط ما بهانه‌جويي كنند و بيش از پيش آزارمان بدهند؛ ديگر اينكه سين‌هاي سفره‏ هفت سين‌مان را 7 اسير جنگي تشكيل بدهند كه از افسران و درجه‌داران و سربازان دربند ارتش خودمان بودند؛ سرباز، ستوان سه، ستوان دو، ستوان يك، سروان، سرگرد، سرهنگ دو.

 

روزي كه آغاز سال نو را با حضور اين چنين سفره هفت سيني در اسارتگاه ابوغريب، جشن مي‏گرفتيم، احساس كرديم دشمن بعثي حقيرتر از آن است كه بتواند به اعتقادات ما، به مليت ما و به انديشه‏ ما، كوچك‌ترين خدشه‏اي وارد كند و با اين چنين سفره‏اي كه هفت سين‌اش، 7 رزمنده‏ ايراني بودند، پي برديم كه همدلي آدم‌هاي يك رنگ است كه به سفره‏ هفت سين‌مان بركت مي‏دهد نه همراهي سيب، سنجد و سماق و نه حضور سير، سركه و سمنو يا سبزي روييده از جوانه‏هاي گندم مانده در آب كاسه‌اي؛ با اين انديشه توانستيم دانه‏ رويش و سرسبزي را در برهوت ابوغريب، برويانيم.

 

*پس از درخواست‌هاي مكرر فقط يك جلد قرآن كريم به ما دادند

 

مي‌گويند «فرانسوا تروفو» فيلمساز صاحب نام فرانسوي، فيلمي ساخته است با نام «فارنهايت 451» كه من نه آن فيلم را ديده‌ام و نه كارگردانش را مي‏شناسم اما حكايت فيلم بر اساس كتاب سوزان هيئت حاكمه‏اي شكل گرفته است كه «كتاب» را و «كتابخواني» را مانع تسلط خود بر مردمي مي‏دانند كه اهل كتاب و مطالعه‌اند؛ پس كتاب‌ها را جمع‌آوري مي‏كنند و آنها را به آتش مي‏كشند؛ در اين ميان، جمعي از «كتابخوانان» گرد مي‏آيند و تصميم مي‏گيرند براي مقابله با اين تهاجم فرهنگي، هر يك كتابي را برگزيند و متن آن را تمام و كمال به حافظه بسپارد؛ ديري نمي‌گذرد كه هر يك از مردم تحت سلطه‏ آن حكومت، خود كتابي مي‏شود كه تمام نسخه‏هاي آن به زودي سوزانده خواهد شد؛ در انتهاي فيلم نام هر انسان به نام كتابي تبديل مي‏شود كه آن را به ياد سپرده است؛ اين يكي «بينوايان» ويكتورهوگو است، آن يكي «هملت» ويليام شكسپير و ديگري «پيرمرد و دريا» ارنست همينگوي.

 

در دوران اسارت براي شروع كار از آيات الهي مدد گرفتيم؛ آياتي از كلام الله مجيد را كه در حافظه داشتم، به هم‌بندم مي‏آموختم و دانش رياضي را كه او مي‏دانست به من منتقل مي‏كرد؛ آن كه جملاتي از زبان انگليسي مي‏دانست به ما ياد مي‏داد و ديگري كه بر ادبيات فارسي مسلط بود، ساعاتي از وقتش را صرف آموزش آن به ديگري مي‏كرد.

 

امروز كه روزهاي اسارت را به ياد مي‏آورم، احساس مي‏كنم كه ما، هم استاد بوديم و هم دانشجو؛ هم شاگرد بوديم و هم آموزگار؛ هم آموزش دهنده بوديم و هم آموزش گيرنده و با عزمي كه جزم كرده بوديم، محيط اسارتگاه‏ها به دانشگاهي بدل شد كه دانشجويانش به فارغ التحصيل شدن، نمي‌انديشيدند؛ مي‏خواستند بيشتر بياموزند تا در جمع دانايان، به نيكي از آنان ياد كنند.

 

مدت‌ها بر اين منوال گذشت و سرانجام پس از درخواست‌هاي مكرر يك جلد، فقط يك جلد، قرآن كريم به ما دادند تا چشم‌هامان را با آياتش شست وشو دهيم؛ ساعات اسارت‌مان چه زود مي‏گذشت؛ وقتي در فضاي كوچك نمازخانه به ترجمه و تفسير آن آيات شريفه مي‏پرداختيم و خداوند را با تمام عظمتش احساس مي‏كرديم كه به ملاقاتمان آمده است و براي ما از «رويش» سخن مي‏گويد و از «تعالي»حرف مي‏زند و از «آزادگي»؛ آن گونه كه هرگز در مقابل هيچ چيز و هيچ كس تن به «اسارت» ندهيم؛ اينگونه «آزاده» شديم.

 

*واژه مي‌ساختيم تا فضاي روحي‌مان عوض شود

 

اسارت آداب و رسوم خاص و زبان و فرهنگ مخصوص به خود دارد؛ واژه‏هاي ابداعي اسرا در دوران اسارت، در پاره‏اي موارد هشدار دهنده‌اند و در برخي موارد نيرو دهنده؛ ما آموخته بوديم در دوران اسارت فكرمان را، ذهن‌مان را و انديشه‌مان را پويا نگاه داريم اگر ناملايمتي براي هر يك از ما پيش مي‏آمد، آن را نه تنها به ديگري منتقل نمي‌كرديم، بلكه تلاش‌مان بر اين بود تا خودمان هم به دست فراموشي بسپاريمش؛ مبادا روحيه‌مان شكننده شود و اگر لطيفه‌اي، خاطره‏ شيريني يا طنزي به يادمان مي‏آمد براي ديگري تعريفش مي‏كرديم تا او هم در شادي لحظه‏هاي ما سهيم باشد.

 

ساختن اصطلاحات و تعابير كنايي، يكي از دل مشغولي‌هاي من بود و به كاربردن اين اصطلاحات، فضاي روحي ما را شاد و سرزنده نگاه مي‏داشت؛ روشن يا خاموش شدن تلويزيون، يكي از اين موارد بود.

 

شرح آن از اين قرار است كه سلول‌هاي انفرادي ما فاقد هرگونه روزنه‏اي به بيرون بودند؛ مگر پنجره‏اي بسيار كوچك نصب شده بر ارتفاع ديوار سلول كه با ميله و مقوا و تخته 3‌ لايه از بيرون پوشانده بودندش و سوراخي به عنوان هواكش بر سقف كه نور ناچيزي از روشنايي روز را به داخل سلول منتقل مي‏كرد و دري ساخته شده از ورقه‏ آهن كه بر آن دريچه‏اي نصب شده بود با ابعادي كه دستي بتواند غذايي را به اسير بدهد تا سد جوع كند و فقط زنده بماند.

 

هنگامي كه نگهبان مي‏آمد و دريچه را باز مي‏كرد تا غذاي اسير را به او بدهد، چهره‏ او را در روشنايي بيرون از سلول به وضوح مي‏شد ديد و هنگامي كه دريچه را مي‏بست، دوباره تاريكي به سلول هجوم مي‏آورد.

 

ما باز و بسته شدن دريچه‏ سلول را به روشن و خاموش شدن تلويزيون تعبير مي‏كرديم؛ وقتي نگهبان دريچه را باز مي‏كرد و چهره‏ او را مي‏ديديم، مي‏گفتيم تلويزيون روشن شد و هنگامي كه غذاي اسير را به او مي‏داد و دريچه را مي‏بست و مي‏رفت، مي‏گفتيم تلويزيون خاموش شد كه در اين تعبير، طنز تلخي نهفته بود.

 

حالا خودتان حساب كنيد در طول شبانه روز، چه مدت اجازه داشتيم تا اوقات اسارتمان را به ديدن تلويزيون بنشينيم؛ آن هم با تصاويري از نگهبانان كج خلق كريه‌المنظر كه وقتي دير مي‏آمدند، دلمان برايشان تنگ مي‏شد!

 

چرا مي‏خندي؟ باور كن اگر مدتي در آن سلول‌ها نگهت مي‏داشتند، ديدن آن چهره‏ها، از پس آن چنان تلويزيوني، برايت از هر غنيمتي با ارزش‌تر مي‏شد! باور نمي‌كني؟ خب؛ خدا را شكر.

 

*يك دندان مي‌داديم تا جرعه‌اي شير بنوشيم

 

يك بار يكي از هم‌بندهامان در اسارتگاه «ابوغريب» دچار دندان درد شديد شد؛ بي چاره از درد به خودش مي‏پيچيد و محوطه‏ اسارتگاه را گذاشته بود روي سرش؛ ما هم از آن جا كه دنبال بهانه‏اي براي ضربه زدن به روان دشمن بوديم سر و صدا راه انداختيم؛ نگهبان‌ها، اول توجهي نكردند؛ سرانجام كم آوردند و آن دوست من را به درمانگاه برده تا دندان دردش را آرام كنند، مدتي چشم به راهش مانديم، نيامد؛ مدتي ديگر، باز هم نيامد و مدتي بيشتر؛ دل نگرانش شديم و سرانجام از درمانگاه، تحت الحفظ آوردندش؛ خوشحال و خندان بود؛ دندانش را كشيده بودند و دردش ساكت شده بود.

 

شب، هنگامي كه تعدادي از ما دور هم نشسته بوديم تا خوراك لوبيايي را كه از جيره‏ ظهرمان پس انداز كرده بوديم به عنوان شام بخوريم، ديديم او هم به جمع ما پيوست و يك بطري شيري را كه به جاي شام به او داده بودند وسط سفره گذاشت و گفت: «بسم الله»

 

ما هم كه مدت‌ها بود رنگ لبنيات را در آن اسارتگاه به چشم نديده بوديم، خوراك لوبيايي را كه دوست ‏داشتيم و خوش مزه‌ترين غذايي بود كه در آن دوران مي‏خورديم، فراموش كرديم و هر كدام، نيم جرعه‏اي از شير سهميه‌ دوستمان را سر كشيديم.

 

فردا و پس فردا هم به همين منوال گذشت و از آن روز بعد به او همان غذايي را دادند كه به ما مي‏دادند و ديگر از شير خبري نشد.

 

مدتي بر همين منوال گذشت؛ دوباره همان غذاهاي آبكي بي‌رمق؛ دوباره همان آش‌هايي كه از توش كرم در مي‏آورديم يا شمع اتومبيل كه ماجراي آن هم شنيدني است.

 

يك روز يكي از اسرا، كار عجيبي كرد؛ او كه يكي از دندان‌هايش پوسيدگي مختصري داشت، خودش را به دندان درد زد؛ آن قدر سر و صدا كرد كه بردندش به درمانگاه؛ سر ضرب، دندانش را كشيده بودند؛ موقعي كه برگشت، يك شيشه شير دستش بود؛ به جمع كه رسيد، تعارف كرد؛ هر كدام نيم جرعه خورديم؛ فردا و پس فردا هم به همين منوال گذشت و از روز بعدش، به او همان غذايي را دادند كه به ما مي‏دادند و ديگر از شير خبري نشد؛ ديگر راهش را ياد گرفته بوديم؛ هر وقت هوس شير مي‏كرديم، يكي كه دندان پوسيده‏اي داشت، خودش را به دندان درد مي‏زد.

 

از اين راه، من 3 تا از دندان‌هايم را جمعاً براي 9 شيشه شير سرمايه‌گذاري كردم؛ سرمايه‏اي كه سودش علاوه بر خودم، به 60 – 70 نفر ديگر هم در اسارتگاه «ابوغريب» رسيد و از اين راه دست كم بخشي از كلسيم بدن ما تأمين شد تا هوش و حواسمان از دست نرود.

 

*بر كنج ديوار گچي سلول جمعي‌مان، با ناخن نوشتم: «اين نيز بگذرد»

 

كاغذ در «ابوغريب» حكم كيميا را داشت؛ از كتاب، دوات و دفتر هم كه اصلاً اثري نبود؛ يادم مي‏آيد در نخستين روز ورودم به اسارتگاه بر كنج ديوار گچي سلول جمعي‌مان، با ناخن نوشتم: «اين نيز بگذرد» و هرگاه، هر يك از ما چشم‌ها‌مان به آن نوشته مي‏افتاد، اميدمان به رها شدن از بند اسارت، افزايش پيدا مي‏كرد.

 

روزنامه‏هايي كه به زبان عربي چاپ شده بودند و «صدام» را در لباس نظامي و با ژست‌هاي آن چناني نمايش مي‏دادند تا قدرت او را و قدرت ارتش او را، اگر چه كاذب بود به مردم خود نمايش بدهند؛ اين روزنامه‏هاي عربي بين اسراي ايراني دست به دست مي‏گشت و آنهايي كه كم و بيش عربي مي‏دانستند، متن آنها را براي ديگران ترجمه مي‏كردند و با مضحكه كردن صدام، لبخند مي‏زديم و دروغ‌هاي نظامي‌شان را تفسير مي‏كرديم.

 

يك روز، يكي از اسرا پيشنهاد كرد، روزنامه‏اي ايراني در اسارتگاه ابوغريب منتشر كنيم؛ روزنامه‏اي كه فقط يك نسخه داشته باشد و مطالب جديدي را به خواننده‏ ايراني ارائه كند؛ دست به كار شديم؛ هر كدام از ما، هر قطعه‏ سياهي را كه قابليت حل شدن در آب داشت، جمع آوري كرديم؛ از خاكه‏ سيگار گرفته تا ذرات پراكنده‏ ذغال؛ پس مواد اوليه‏ مركبمان تأمين شد؛ چوب كبريتي، پوشال بادآورده‌اي، ميخ نازك زنگ زده‏اي اگر مي‏يافتيم، ذوق زده مي‏شديم؛ انگار كه خودنويس نوك طلايي فلان كارخانه‏ خودنويس‌سازي را يافته‌ايم؛ پس، قلم‌هاي‌مان را هم پيدا كرديم؛ حالا مانده بود كاغذ كه اگر تأمين مي‏شد، نخستين شماره‏ روزنامه‌مان در مي‏آمد.

 

كاغذ در ابوغريب حكم كيميا را داشت؛ از كتاب، قلم، دوات و دفتر هم كه اصلاً اثري نبود اما روزنامه به دست‌مان مي‏رسيد؛ يك باره فكري به ذهن‌مان رسيد؛ استفاده كردن از مقواهاي قوطي‌هاي پودر لباسشويي كه به ما مي‏دادند تا هر چند وقت يك بار لباس‌هايمان را بشوييم؛ فكر خوبي بود، فقط يك اشكال داشت و آن اين كه قوطي‌هاي خالي را از ما پس مي‏گرفتند؛ چاره را در اين ديديم كه چند تايي از قوطي‌ها را تكه پاره شده به آنها تحويل بدهيم، در حالي كه تكه پاره‏هايي از آنها را براي خودمان كش رفته بوديم؛ خدا از سر تقصيراتمان بگذرد؛ بعد از آن با خيساندن اين تكه پاره‏ها در آب و لايه‌لايه كردن آنها و خشك كردن‌شان در جايي كه نگهباني نبيند، كاغذمان تأمين شد؛ مشكل روزنامه نويسي همين است: مركب، قلم و كاغذ؛ ما چون آنها را داشتيم ديگر غمي نداشتيم.

 

توي اين روزنامه‏ها كه هر 20 روز يكبار منتشر مي‏شد و هركدام به اندازه كف دست بود، لطيفه مي‏نوشتيم، جدول طراحي مي‏كرديم، كاريكاتور صدام را مي‏كشيديم؛ تا اين كه ششمين شماره‏ اين نشريه لو رفت و به دست نگهبانان اسارتگاه ابوغريب افتاد؛ در آن شماره در كاريكاتوري، فرهنگ مردم عراق را به مضحكه گرفته بوديم؛ فرهنگ آش‌خوري هر روزه‏ آنها را هنگام صبحانه؛ اين كاريكاتور، آتش‌شان زد و بيش از پيش مراقبت كردند تا مبادا قطعه‏اي كاغذ به دست ما بيافتد و ما در اسارتگاه ابوغريب توقيف شدن نشريه‏ تك نسخه‏اي‌مان را پس از نشر ششمين شماره، به تلخي تجربه كرديم و معناي «سانسور» را فهميديم.

 

يادم مي‏آيد، شب بعد از لو رفتن نشريه‌مان، دوستي كه مطالب صفحه‏ طنز و شعر نشريه را مي‏نوشت و اهل شعر و شاعري بود؛ به قصد تقويت كردن روحيه‏ ما، يك بيت شعر خواند كه اميدوارمان كرد:

 

«آن كس كه اسب تاخت، غبارش فرونشست‌ گرد سم خران شما نيز بگذرد»

 

شايد اين شعر، با ناخن اسيري بر كنج ديواري از ديوارهاي اسارت گاه ابوغريب نوشته شده باشد.

 

*با پوست انار باطري ساختيم

 

مدت‌ها بود كه از جبهه‏هاي جنگ بي‌خبر بوديم، نه اسير جديدي مي‏آوردند كه با احتياط اوضاع خارج از اسارتگاه ابوغريب را براي‌مان تشريح كند و نه روزنامه‏اي عربي به دست‌مان مي‏رسيد كه با تجزيه و تحليل مطالب آن، به وضعيت جبهه‏هاي جنگ پي‌ببريم؛ بي‌خبري از اوضاع مناطق جنگي، كلافه‌مان كرده بود.

 

براي كسب خبر صحيح، مترصد فرصت مناسبي بوديم اما انگار، هيچ خبري نبود؛ تا اين كه روزي، يكي از اسراي ايراني، راديويي ترانزيستوري آورد؛ يكي از اسرا كه راديوساز بود، با ابزاري كاملاً ابتدايي، آن راديو را قطعه قطعه كرد و هر قطعه‏اش را هر يك از ما در جايي پنهان كرديم تا آب‌ها از آسياب بيافتد؛ مأموران عراقي، اسارتگاه ابوغريب را زير و رو كردند و تمام سوراخ سنبه‏ها را گشتند اما از راديو اثري پيدا نشد كه نشد. انگار زمين دهان باز كرده بود و راديوي آنها را بلعيده بود؛ غائله كه ختم به خير شد، همان دوست راديوسازمان، قطعه‏هاي جدا شده‏ راديو را كه هر يك از ما در كنجي پنهان كرده بوديم، سر هم كرد و راديو راه افتاد؛ حالا راديو داشتيم و ديگر مي‏توانستيم ساعات پخش اخبار از راديو ايران، خبرهاي درست را بشنويم و از اين طريق نيرو بگيريم و روحيه‌مان را بازسازي كنيم.

 

مدتي اين گونه گذرانديم تا اين كه باطري راديومان تمام شد و دوباره در بي‌خبري مطلق مانديم؛ يك روز، يكي از اسرا گفت: «اينها چرا به ما ساعت نمي‌دهند تا اوقات شرعي را از روي آن تشخيص بدهيم و فرايض ديني‌مان را به موقع به جا بياوريم» حرف او را به نگهبان‌هاي اسارتگاه گفتيم؛ چند ماهي پافشاري كرديم تا سرانجام، يك ساعت ديواري براي‌مان آوردند؛ ساعت كه به دستمان رسيد، موقع پخش اخبار راديو ايران، باطري‏اش را در مي‏آورديم و به راديو ترانزيستوري‌مان مي‏انداختيم و خبرهاي جبهه‏ها را مي‏شنيديم و دوباره، باطري را به ساعت مي‏انداختيم تا كار كند و منتظر مي‏مانديم تا نوبت بعدي پخش خبر.

 

در اين ميان، آنهايي كه مأمور شنيدن اخبار مي‏شدند، خبرها را براي ديگران تعريف مي‏كردند، چرا كه امكاني نبود تا همه‏ ما هم‌زمان، برنامه‏ خبر راديو را بشنويم؛ اگر نيروهاي دشمن پي مي‏بردند كه ما راديوشان را پهلوي خودمان نگه داشته‌ايم، دمار از روزگارمان در مي‏آوردند.

 

2 ماهي نگذشته بود كه باطري ساعت‌مان تمام شد؛ به نگهبان‌‌ها گفتيم؛ باطري نو به ما دادند؛ 2 ماه بعد، باطري ديگري گرفتيم و اين عمل، چند بار تكرار شد؛ تا اينكه يكي از مأموران به زود تمام شدن باطري ساعت ديواري‌مان شك كرد؛ او گفت «نمي‌شود باطري ساعت ديواري اين قدر زود مستهلك شود»؛ وقتي ديديم كه او شك كرده است، دوست راديوسازمان، در كوتاه‌ترين زمان ممكنه، راديو را قطعه قطعه كرد و دوباره هر يك از ما قطعه‏اي را در جايي پنهان كرديم؛ مأمورهاي امنيتي در پي يافتن راديو اسارتگاه ابوغريب را زير و رو كردند و سرانجام، دست از پا درازتر به دفتر كار خودشان برگشتند. چند روزي بدون راديو مانديم تا آب‌ها از آسياب بيافتد و بعد از آن، دوست راديوسازمان، قطعه‏هاي جدا شده‏ راديو را سر هم كرد و دوباره راديو ترانزيستوري‌مان راه افتاد اما در پي چاره‏اي مي‏گشتيم تا خودمان يك باطري اختراع كنيم تا كمتر از باطري ساعت براي راديو استفاده كنيم و سرانجام بعد از كلي مشورت و تبادل نظر و بهره‌گيري از دانش‌هاي فني ساير اسرا، پي‌برديم كه از پوست انار مي‏شود، باطري تهيه كرد و براي مدت نه چندان طولاني، از نيروي آن راديوي ترانزيستوري را، راه انداخت.

 

ما كه عادت كرده بوديم هر چيز دور انداختني را براي روز مبادا در گوشه‏اي از اسارتگاه پنهان كنيم، پوست انارهايي را كه از مدت‌‌ها قبل پس انداز كرده بوديم، روي هم ريختيم و در آب جوشانديم و با مشقت بسيار، خميري از آن به دست آورديم كه تا اندازه‌اي، خاصيت الكتريسيته داشته و مي‏توانست راديوي ما را روشن نگه دارد؛ با اين ترفندي كه به كمك آن دوست راديوسازمان و ساير بچه‏ها به كار گرفتيم، استهلاك باطري ساعت‌مان كاهش پيدا كرد و ديرتر از دفعات اوليه، براي ساعت ديواري‌مان تقاضاي باطري مي‌كرديم.

 

امروز كه آن خاطرات را به ياد مي‏آورم و به همدلي‌ها و يك رنگي‌هايي كه در اسارتگاه ابوغريب داشتيم، فكر مي‏كنم و به هوش سرشار و باورهاي آنان كه با من هم‌بند بودند، مي‏انديشم، خودم را فارغ التحصيل از دانشگاهي مي‏دانم كه دوره‌اش، نه 4 سال و نه 7 سال كه 18سال بود و افتخار مي‏كنم كه اين دوره‏ي 18ساله‏ دانشگاهي را، در اسارتگاه ابوغريب و زندان امنيتي عراق، با موفقيت به پايان رسانده‌ام. اميدوارم تلاش‌هاي من و همرزمانم كه در راه دفاع از آب و خاك و دينمان، آزموده شده‌ايم، مورد قبول درگاه حضرت باري تعالي و مردم قدرشناس ايران، قرار گرفته باشد؛ ان شاءالله.

 

*بعد از 14 سال اسارت از خداوند اجازه گلايه كردن خواستم

 

شبي از شب‌هاي دوران اسارت، دلم گرفت؛ 8 سالي را در «ابوغريب» گذرانده بودم و 6 سالي مي‏شد كه مرا از جمع ايرانيان هم‌بندم جدا كرده و در جايي ديگر، زندان امنيتي عراق، در يك سلول انفرادي نگه داري مي‏كردند؛ در آن شب به ياد كشورم افتادم؛ به ياد همسرم و به ياد تنها فرزندم كه پسر بود؛ در ابتداي اسارتم 4 ماهه بود و در آن شب حدوداً 14 ساله! از ذهنم گذشت كه «اگر مرا ببيند، مي‏شناسد؟» و به فكر افتادم «اگر من او را ببينم، چه طور؟» قلبم فشرد و رو به خدا كردم و آن گونه كه فقط او مي‏شنيد، گفتم «آيا به من اجازه مي‏دهي كه گلايه كنم؟» سكوت حاكم را به رضايت تعبير كردم و گلايه‏هايم شروع شد؛ تا دير وقت، من مي‏گفتم و او مي‏شنيد و بعد از آن، به خواب رفتم.

 

فردا و پس فردا و پس آن فردا، ديگر كلامي به زبان نياوردم و حتي به هيچ چيز فكر نكردم؛ در سومين روز كه نگهبان، غذاي ظهر مرا از دريچه‏ مخصوص تحويل مي‏داد به ناگهان، در تاريك، روشني سلول انفرادي، چشم‌هايم به مارمولكي افتاد كه از روزنه‏ سقف، به من خيره شده بود؛ اتفاقي كه به نظرم كاملاً غريب آمد؛ نگهبان كه رفت، من و مارمولك، مدت‌ها به يكديگر خيره نگاه كرديم و سرانجام او هم رفت؛ ديدن مارمولك مرا به فكر كردن واداشت و مانند معبري كه خوابي را تعبير كند به كنكاش در مورد اين قضيه پرداختم تا ظهر روز بعد كه باز هم همان اتفاق افتاد؛ هر 2 به يكديگر خيره شديم و در چشم‌هاي هم نگريستيم اما اين بار او نزديك‌تر آمد؛ تأثيري عميق‌تر بر ذهن من گذاشت و باز هم رفت؛ روز ديگر هم بر همين منوال گذشت و روزهاي ديگر هم؛ چيزي حدود 2 ماه از همان روزنه و در همان ساعت مي‏آمد و ساعتي مرا به خود مشغول مي‏كرد و مي‏رفت و عجيب اين كه هر بار به من، نزديك و نزديك‌تر مي‏شد تا جايي كه در روزهاي بعدتر، كل سقف سلول انفرادي مرا، با آزادي تمام طي مي‏كرد و بعد از آن به من چشم مي‏دوخت.

 

اگر چه پيام را، در 2 ـ 3 روز نخست‏ حضور مارمولك، دريافت كرده بودم، چشمم به راه بود كه آخر اين بازي به كجا مي‏انجامد؟ من پيام واضحي را طلب مي‏كردم؛ ظهر روز بعد، مارمولك نيامد؛ به ديدن هر روزه‏اش عادت كرده بودم، ظهر روز بعد هم از او خبري نشد و فرداي آن روز هم، بر همين منوال اما نااميد نشدم؛ حس غريبي به من مي‏گفت كه خواهد آمد و سرانجام آمد اما اين بار، نه به تنهايي، بلكه با 2 مارمولك كوچك‌تر از خود؛ گويا كه فرزندانش بودند و اين بار، پيام كامل شد «در مقابل تهديدها و تطميع‌هاي دشمن، مقاومت كن. تو، با كارنامه‏اي پربار، به آغوش ميهنت و به آغوش خانواده‌ات، باز خواهي گشت» پيام كه دريافت شد و بر جانم نشست، ديگر مارمولك‌ها را نديدم. انگار كه هر 3، دود شده بودند و رفته بودند هوا.

 

اين پيام، مرا كه شكننده شده بودم، در مقابل ناملايمات دوران اسارت بيش از پيش مقاوم كرد.

 

*در تنهايي اسارت به قدرت لايزال خداوند بيشتر ايمان آوردم

 

بايد اعتراف كنم گاهي اوقات اسارتم را كه در زندان امنيتي عراقي‌ها مي‏گذراندم، بيشتر از زماني كه در اسارتگاه ابوغريب بودم، دوست دارم؛ در دوره‏ اول اسارتم كه حدود 8 سال به طول انجاميد در جمع هم‌بندانم، فرصت تأمل و تعمق نداشتم؛ سلول‌هاي‌مان كوچك بود و تعداد اسرا بسيار؛ در آن سلول‌ها به راحتي نمي‌شد خوابيد. به راحتي نمي‌شد نشست و حتي به راحتي نمي‌شد ايستاد؛ در اين چنين مكاني، هر كس در پي روحيه دادن به ديگري بود؛ در اين مكان اگر كسي مي‏نشست تا به مسأله‏اي فكر كند و انديشه‏اش را به پرواز درآورد آن يكي شروع مي‏كرد به تعريف كردن خاطره‏اي خوش يا لطيفه‌اي، مبادا كه روحيه دشمن ستيزي دوستش آسيب ببيند؛ اسير در ابوغريب حق نداشت خموده شود، چون اين خمودگي ممكن بود روحيه‏ سايرين را بشكند و آنها را در مقابل خواسته‏ دشمن متزلزل كند.

 

اما در «زندان امنيتي عراق» كه پس از تصويب قطعنامه‏ 598 مرا به آنجا منتقل كردند، وضع فرق مي‏كرد. آنجا، همه ايراني بودند و اينجا من تنها ايراني بودم؛ آنجا تعدادي هم سلولي داشتم و اينجا من تنها بودم؛ آنجا همه باهم بوديم و اينجا، كسي غير از من نبود.

 

در تنهايي سلول زندان امنيتي عراق كه ابعادش حدود 180 در 260 سانتي‌متر بود، احساس مي‏كردم پادشاهي هستم كه در قصري زندگي مي‏كند اما تنها؛ هرگز نمي‌دانستم كه 10 سال از عمرم را در انزوا خواهم گذراند.

 

اما چه خوب؛ در تنهايي است كه آدم مي‏تواند فكر كند؛ در تنهايي است كه آدم مي‏تواند انديشه‏اش را به پرواز درآورد و در تنهايي است كه آدم مي‏تواند با خداي خويش راز و نياز كند و از او نيرو بگيرد.

 

شايد در اين 10 سال بود كه من خدا را بهتر شناختم و به قدرت لايزالش بيشتر ايمان آوردم؛ شايد در اين 10 سال بود كه تابش هر نور اميدي را در قلبم تفسير مي‏كردم و حركت هر جنبنده‏اي را به فال نيك مي‏گرفتم؛ شايد در اين 10 سال بود كه ايمان آوردم خدا خالق زيبايي است و هرگز زشتي را او نيافريده است؛ شايد در اين 10 سال بود كه من به مفهوم اين كلام پي‌بردم «چشم‌ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد» و چه شب‌ها كه در سلول تنهايي‌ام، كه به قصر پادشاهي تنها مي‏مانست، چشم‌هايم را شست و شو دادم تا زيبايي‌هاي بيش‌تري را ببينم؛ آري، چشم‌ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.

خاطراتی از شهید سرتیپ جواد فکوری

شهید سرتیپ جواد فکوری در سال 1317 در تبریز به دنیا آمد و پس از اتمام تحصیلات متوسطه وارد دانشکده خلبانی شد و این دوره را با موفقیت به پایان رساند.

دوره‌های تکمیلی خلبانی، مدیریت خلبانی (اف4)، فرماندهی گردان هوایی و فرماندهی ستادرا با موفقیت طی کرد.

شهید جواد فکوری فردی واقعا مسلمان و دلسوز به حال انقلاب اسلامی بود. او کار را با حضور در نیروی هوایی شروع کرد و به علت عهد‌ه‌دار بودن دو شغل مهم و حساس به ناچار در هفته سه روز در نیروی هوایی بود و سه روز دیگر در وزارت دفاع.

یکی از کارهای گرانقدر ایشان همان فرستادن 140 هواپیمای جنگنده به سوی خاک عراق پس از اولین حمله هوایی ناگهانی مزدوران بعث بود. شهید فکوری به عنوان فرمانده یک نیرو جهت منجسم و هماهنگ کردن نیروها بسیار تلاش می‌کرد.

شهید سرهنگ فکوری در تمام دوران خدمتش در ارتش به عنوان فردی مذهبی و قاطع شناخته می‌شد و به همین علت پس از پیروزی انقلاب اسلامی مسئولیت‌ها و پست‌های زیر را به عهده داشت.

فرماندهی پشتیبانی پایگاه دوم شکاری، فرماندهی پایگاه دوم شکاری، فرماندهی پایگاه یکم شکاری،‌ معاون عملیاتی نیروی هوایی و فرماندهی نیروی هوایی.

همچنین شهید فکوری پس از تشکیل کابینه شهید رجایی با حفظ سمت به عنوان وزیر دفاع بگزیده شد و پس از اینکه سرهنگ معین‌پور به فرماندهی نیروی هوایی گمارده شد. ایشان (شهید فکوری) مورد تشویق قرار گرفت و به سمت مشاور جانشینی رئیس ستاد مشترک ارتش انتخاب شد و سرانجام موقعی که با سرداران دیگر اسلام از جنوب به تهران بر می‌گشت براثر سانحه هوایی همراه با دیگران عزیزان به خیل شهدا پیوست.

فکوری جزء، بزرگانی بود که پله به پله،‌ نردبام ترقی را طی کرد و وقتی به جایگاه خلبانی و کسوت هدایت جنگنده‌های ایرانی رسید،‌ کمال واقعی را با تمام وجود حس و لمس کرد.

فکوری از وزرای کابینه شهید رجایی بود. به گونه‌ای که این شهید بزرگوار او را با حفظ سمت به وزارت دفاع منصوب کرد. علاوه بر خاطرات ماندگار شهید فکوری از دوران آغازین انقلاب،‌ خانواده گرانقدر وی حرف های جالبی برای گفتن دارند که خواندش را به شما دوستداران فرهنگ شهادت توصیه می‌کنیم.

خاطرات شهید فکوری

مهریه 50 هزارتومانی شهید فکوری برای همسرش

همسر شهید فکوری می‌گوید: این قدر در خانواده و فامیل ارتشی داشتیم که تا صحبت یک خواستگار ارتشی برای من شد،‌ مادربزرگم و دایی و عمه‌ام که در واقع به خاطر مرگ زود هنگام پدر و مادرم سرپرستی و نظارت کلی بر زندگی من داشتند، ندای مخالفت سر دادند. موضوع مدتی مسکوت ماند تا وقتی که تحصیلات شهید فکوری در آمریکا تمام شد و این بار خودش به خواستگاری آمد،‌ برای ازدواج خیلی بزرگ نشده بودم ولی از او خوشم آمد، ‌خانواده هم وقتی رضایت مرا دیدند،‌ چاره‌ای جز موافقت نداشتند. مهریه 50 هزارتومانی تعیین شد. سال 42 بود و مراسمی انجام گرفت و بعد از یک ماه نامزدی من به خانه شهید فکوری رفتم. 6 ماه بعد زندگی سیال ما شروع شد. 6 ماه بعد در فرودگاه مهرآباد سپری شد. سه سال هم در پایگاه شاهرخی همدان،‌ 3 سال در تهران، 8 سال در شیراز و …. همینطور زندگی‌مان در جاهای مختلف می‌‌گذشت.

انوش و آیدا به فاصله یک سال در همدان به دنیا آمدند و علی پسر کوچکم در شیراز. تا قبل از تولد بچه‌ها اغلب وقت ها که جواد ماموریت داشت، ‌من هم با او می‌رفتم ولی بعد از آن،‌ وقتی که برای ادامه تحصیل دوباره،‌ بورسیه آمریکا گرفت، تنها ماندم. ولی سال 56 که بایست دوره ستاد را در آمریکا می‌گذراند، ‌من و بچه‌ها هم با او رفتیم.

کار زیاد و …. شهادت

حجم زیاد کار به او اجازه استفاده از مرخصی نداده بود. برای همین درخواست 3 ماه مرخصی داد. قرار بود بعد از اتمام دوره، مدتی برای تفریح به سفر برویم. ولی با وقوع انقلاب. روز بعد از تمام شدن دوره به ایران برگشتیم. اسفند 57 بود. خانه و زندگی‌مان در شیراز بود ولی بعد از سه ماه به تبریز منتقل شد.

در تبریز درگیری با حزب خلق مسلمان آغاز شده بود و جواد فرمانده مقابله با آنها بود.

البته 48 ساعت او را گروگان گرفته بودند که با وساطت یک درجه‌دار نیروی زمینی که او را نشناختیم،‌ آزاد شد،‌ وقتی برگشت تمام تنش کبود بود،‌ زخم های عمیقی در پایش به وجود آمده بود. او در تبریز ماند و من و بچه‌ها در خانه‌ عمه‌ام در تهران مستقر شدیم.

بعد از ماموریت تبریز و سرکوب حزب خلق مسلمان به فرماندهی پایگاه یکم فرودگاه مهرآباد منصوب شد. بعد از یک ماه فرمانده نیروی هوایی شد و ما نیز با او به دوشان تپه منتقل شدیم. با شروع جنگ،‌ 20 روز خانه نیامد.

یک سال بعد از فرماندهی با حفظ سمت وزیر دفاع شد و یک سال و چند ماه وزیر بود و بعد مشاور عالی ستاد مشترک ارتش شد و بالاخره در 7 مهرماه سال 60 در راه برگشت از جبهه بر اثر سقوط هواپیما شهید شد.

گرایش شدید به اسلام

چهار، پنج سال مطالعات گسترده بر ادیان مختلف، باعث گرایش شدید او به اسلام شد. نماز به موقع، قرآن و روزه‌اش ترک نمی‌شد. آن موقع کسی به اسم تیمسار ربیعی فرمانده پایگاه شیراز بود. وی در ماه رمضان ساعت 10 صبح جواد را برای صرف نوشیدنی به دفترش دعوت کرده بود. می‌دانست جواد اهل روزه است. جواد هم نرفت. به او گفتم:‌ امسال،‌ سال درجه‌ات است. با ربیعی سر ناسازگاری نگذار. اما جواد تاکید کرد: دینم را به درجه و دوره نمی‌فروشم.

تیمسار ربیعی هم مرا دید و گفت: شوهر تو شب و روز من را گذاشته و به دینش می‌رسد. اغلب اوقات عادت داشتیم برای ناهار روز جمعه به باشگاه افسران در پایگاه برویم. پایگاه سه رستوران داشت که هرکدام مخصوص یک گروه بود. باشگاه افسران،‌ باشگاه همافرها و باشگاه درجه‌دارها. آخرین باری که به باشگاه رفتیم یک همافر به دلیل اینکه غذای رستوران‌های دیگر تمام شده بود، به باشگاه افسران آمد،‌ تیمسار ربیعی قبل از اینکه همافر شروع به خوردن کند ضمن اینکه از او می‌پرسید چرا به این باشگاه آمده، او را بلند کرد و سیلی محکمی به او زد، غذای ما به نمیه رسیده بود، جواد ما را بلند کرد و به خانه رفتیم و از آن به بعد دیگر به باشگاه نرفتیم.
جواد می‌گفت: تحمل این زورگویی‌ها را ندارم. در این مواقع، به خاطر اینکه خجالت آن فرد را بیشتر نکند سکوت می‌کرد.
سرپرست خانوارهای بی‌سرپرست بود

زیردست نواز بود. بعداز شهادتش فهمیدیم که سرپرستی5.6 خانواده را برعهده داشت. در پایگاه شیراز معماری به نام قبادی بود که برای نجات یک مقنی از چاه، خفه شد. جواد از آشپز رستوران خواسته بود از همان غذایی که تیمسار و افسران می‌خورند به خانواده قبادی هم بدهند و خودش پول آن را حساب می‌کرد. البته هیچ وقت به من نمی‌گفت. یک روز خانم قبادی به منزل ما آمد و موضوع را به من گفت و تاکید کرد: می‌خواهم شما هم راضی باشید. گفتم: آنچه سرهنگ فکوری می‌کند مورد قبول و رضایت من است.
ماجرای شهادت شهید فکوری

یکروز جواد هراسان به خانه آمد و گفت: ساک مرا ببند می‌خواهم با تیمسار فلاحی به جبهه بروم. برخلاف همیشه نگران شدم و خواهش کردم نرود. به او گفتم: تو مدت ها در جبهه بودی، من و بچه‌ها دوری تو را زیاد تحمل کردیم. به خاطر بچه‌ها نرو، و او برخلاف همیشه شماره تلفنی داد و گفت: هر وقت کاری بود تماس بگیر ولی من باید بروم. سه‌شنبه قرار بود بیاید ولی دوشنبه زنگ زد و گفت: برگشت ما به تاخیر افتاده و پنجشنبه می‌آیم. آن شب نگرانی و دلشوره‌ام بیشتر شد و بی‌‌خوابی به سرم زد. صبح خواب ماندم و برخلاف همیشه اخبار ساعت 8 را گوش ندادم. هنوز خواب بودیم که یکی، یکی دوستانم به بهانه‌های مختلف به خانه ما آمدند و وقتی دیدند من از ماجرا خبر ندارم چیزی نمی‌گفتند.

حتی ظهر وقتی علی را از مدرسه آوردم متوجه حضور ماشین‌های متعدد دوستان و آشنایان نشدم که منتظر بودند بعد ازخبردار شدن من از ماجرا داخل خانه شوند تا اینکه پسر دایی‌ام که برادر شیری من بود، با من تماس گرفت و خبر را داد. جیغ کشیدم و بی‌هوش شدم. خیلی‌ها به دیدن من آمدند ولی بیشتر اوقات بی‌هوش بودم. حتی در دیدار با حضرت امام (ره) بی‌هوش شدم.